این شعرو تقدیم می کنم واسه آقا جمشید گل
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم
+ نوشته شده در
87/03/05ساعت 20:21  توسط مسعود
|
+ نوشته شده در
86/12/18ساعت 22:56  توسط مسعود
|
+ نوشته شده در
86/12/04ساعت 19:14  توسط مسعود
|
+ نوشته شده در
86/11/28ساعت 0:1  توسط مسعود
|
+ نوشته شده در
86/11/25ساعت 13:0  توسط مسعود
|
سلامم را تو پاسخ گوي؛
............................در بگشاي؛
...................................منم من ميهمان هر شبت؛
...................منم من سنگ تيپا خوردء رنجور؛
.......................................منم من دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور؛
................نه از رومم، نه از زنگم؛
......................................همان بي رنگ بي رنگم؛
................................................................بيا بگشاي در؛
..............................................................................بگشاي؛
............................................................................................دلتنگم . . . !
+ نوشته شده در
86/11/25ساعت 12:56  توسط مسعود
|

روزي برميگردم که ياد گرفته باشم چطور بايد حرف بزنم
تا
اشک کسي رو پايين نيارم
دل کسي رو نشکنم
اعصاب کسي رو خورد نکنم
دندوناي کسي رو نکشم
و ...
روزي که واقعا ديگه هيچکس حرفاي منو نفهمه !!!!
+ نوشته شده در
86/11/25ساعت 12:42  توسط مسعود
|
فکر ميکنم تنها کسي باشم که از غريق بودن توي باتلاق سياه لذت ميبره !!
خشکي تکراري شده !
از شنا کردن هم خسته شدم !!
|
يه مقداري ميخوام غرق بشم !!!
با اجازه ... تک درخت سر بلند و پر غرور ...

به علت اينکه هنوز ياد نگرفتم حرف بزنم واسه يه مدت در اينجا تخته ميشه !!!!
|
|
+ نوشته شده در
86/11/25ساعت 12:35  توسط مسعود
|
... كه
صندلي مرگ خالي نيست و تماشاگران در نوبت بهت دگمههاي پيرهنشان را باز می کنند
روح در عروق ميچرخد و دهان ميبندد بر كلماتي كه سرگردان ميكاوند
شعري را ـ پي در پي ـ ميان لايههاي موميايي مغز نورهاي مستأصل در چشمم،
ديوارهاي پُرموجِ خوابهايي را رنگ زدهاند.پلههاي بيعار رهايم ميكنند
در غفلت سقوطبه خاطرهاي كه پاهاي كودك جيغ در آغوش تاريكي دويد
تا دندانههاي مرتعش صاعقهاي ساكن، و مرگ آرام بر ایران نشست
نویستده:مسعود
شاعر معاصر:سيدضياءالدين
+ نوشته شده در
86/11/22ساعت 18:32  توسط مسعود
|
شايد كه عشق ...
تعريف عشق، مثل نگاه تو مشكل است
شايد كه عشق، سيب قشنگ مقابل است
تعريف عشق از لب سرخت شنيدني است
تعريف عشق از لب سرخ تو كامل است
شايد كه عشق منطقهاي از جمال توست
شايد كه عشق هم به جمال تو مايل است
حوا ... عجب جمال شگفتي خداي من!
باور نميكنم كه خمير تو از گل است
نویسنده: مسعود
شاعر معاصر:رضا اسماعيلي
+ نوشته شده در
86/11/22ساعت 18:12  توسط مسعود
|
ای وطن من تو رو می خوام تو و مردمون خوبت جنگل سبز شمالت
ساحله داغه جنوبت روی ماسه های دریا تو غروبای قشنگ و توی رقصای محلّی
با گلای رقص و آوازهمه ی افسانه هایی که تو ذهنم می
درخشه واسه من رستم دستان
هنوزم سوار رخشه عطر چایی نون تازه لبی
که به خنده بازه همه ی دنیا می دونن ایرونی مهمون نوازه
نویسنده : مسعود
شعری از: فریدون
+ نوشته شده در
86/11/18ساعت 16:49  توسط مسعود
|

اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پهناهه دل بی کسم بود
تنهام گذاشتو رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم میونه ترانیه عشق واسم میخونه
خیال می کردم یه همزبونه نمی تونیستم نا مهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم
فکرو خیالش همش باهامه هر جا که می رم جلو چشامه
نويسنده: مسعود
شعري از:شاعر گمنام
+ نوشته شده در
86/11/17ساعت 22:2  توسط مسعود
|

نيش دوست از نیش عقرب بدتر است پس بزن عقرب که دردش کمتر است



به ظاهر گر چی زبیایی . ز باطل ما ر کبریی.......................



خدایا من در این دنیا نکردم گناهی فقط به چشمانش کردم نگاهی



نويسنده: مسعود
شعری از: مهدی مجیدی از شهر ری
+ نوشته شده در
86/11/17ساعت 3:25  توسط مسعود
|
نا امید دانه زدم تکیه زدیوار زحصرت
نا امیدی نکشیدی که بدانی چه کشیدم
چه کشیدم وچه دیدم نه شیندم و ندیدم
که کسی کشیده باشد ستمی که من کشیدم
نویسنده:مسعود
شعری از : مهدی مجیدی از شهر ری
+ نوشته شده در
86/11/16ساعت 5:45  توسط مسعود
|
سر مزار مادرم گلهای سبد سبد هیچس نیاد بایی سرم غصه دارم غصه دارم
بی مادری بد دردیه غصه ها پیرت می کنه وقت نباشد مادری غم ها اسیرت می کنه
مادر چرا این رندگی فقط غم هاش سهم ماهاست خوشی به ما ها نیست
درد زمونه مال ماست این رندگی برای من مگر بدون مادرم زنده نمی تونم باشم
زندگی زندون مادر......
مادر عزیز هر خونه است ما که عزیزی نداریم فقط از این دنیایه (بد) رنجو غم غصه داریم
میگن پسر مادریه جون شقایق مادرش عمر تمام زندیگیش بست بجون مادرش
مشه به مادرم بگیه همون نیست که ایشون می خوان فقط بهشه بگه بیاد اینجا مرا
تنها نزار................
نمی دونم ما کی می خواهیم یه روز خوش داشته باشیم
آما همش یه حسرته................................................
نویسنده: مسعود
+ نوشته شده در
86/11/15ساعت 23:36  توسط مسعود
|
زندگی بدون عصبانیت.....
عصبانیت یکی از طبیعی بشر است که اگر هرگز أن را احساس نکند
هیچ وقت آدم کامی نیست ! به هر ترتیب این هیجان عادی و رایج ..
می تواند مخرب ترین هیجان نیز باشد.....
عصبانیت یکی ار عامل بیماری باشد...
عصبانیت می تواند عیله فرد کار کند....
عصبانیت اغلب موقعیتی را برای فرار کردن فرد از خودش فراهم می سازد...
مثل اینکه این دخترک با کفش اسبی بوشیده یکی از عامل عصبانیت می باشد !!!!!
چونکه عصبانیت یکی از عامل بیماری می باشد.....
نویسنده:مسعود
گوینده:مهدی مجیدی از شهر ری
+ نوشته شده در
86/11/15ساعت 3:48  توسط مسعود
|
+ نوشته شده در
86/11/15ساعت 1:41  توسط مسعود
|